تبليغاتX
همه دختران من
از زندگی ...
مائده عزیزم تولدت مبارک.

و در این روز خدای بزرگ رو شکر گزارم برای اهدای این نعمت بزرگ.

برایت آرزوی بهترینهارو دارم امیدوارم همیشه شاد شاد شاد باشی.

دوست دارم و دلم برات تنگ شده امیدوارم بهت خوش بگذره.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط مری جون  | 

دوستان خوب وهمراهان عزیزم از لطفتون ممنونم.

از اینکه تک تک جوابگو نیستم شرمنده ام و عذرم را بپذیرید.

دوستتون دارم و آرزوی شادی وموفقیت روز افزون.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط مری جون  | 

غریبه ، از این همه بغض و حسادت در وجودت بسیار متاسف و متاثر شدم و اکنون برایت عشق میفرستم و برایت آرزوی شفا می کنم .

دختر قشنگم ، عزیز مادر ، مگر تو از وجود با ارزش خودت خودت شک داری ؟

توئی که در تمام دوران زندگیت از کودکی تا به حال اولین و بهترین سرگرمیت کتاب بوده .

توئی که با اندک پس اندازت به کتاب فروشی میرفتی و با عشق کتاب می خریدی .

این دوست غریبه قطعا" بدون شناختی از تو قضاوت کرده .

او نمی داند که تو در دوران راهنمائی ات برنده ی اولین جایزه ی داستان نویس شدی ،

او نمی داند که تو یک شاعره ای او نمی داند که کتاب شعر تو در کتابخانه ی با ارزش اساتید است .

او نمی داند که غزل های تو هوش از سر می برد ،

و او نمیداند که تو در همان سال پیش دانشگاهی در دانشگاه تهران قبول شدی .

عزیزم او نمی داند که از اولین خواننده ی کتابهای نویسندگان بزرگ و با ارزش توئی ،

و همچنین او بوئی از عشق نبرده .

او طعم لذت بخش سبزی پلو ماهی را در کنار معشوقش و چشم در چشم هم بودن  با معشوقش را نچشیده و درک نکرده .

بیتای عزیزم به تو و به انتخابت (شراگیم عزیزم ) افتخار می کنم .

شراگیم عزیزم به بودنت افتخار می کنم و به عشقت ، عشق می ورزم و عاشقانه در آغوشم می گیرمت .

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط مری جون  | 

چند سالی بود که منتظر چنین روزی بودم دامادی اولین پسر برادرم.برادر که چه عرض کنم در واقع پدرم (از 9 سالگی  یعنی بعد از فوت پدرم با تمام وجودش سعی در تربیت و بزرگ کردن من و برادر کوچکترم کرد.)گذشته از عشقم به امیر حسین همیشه دوست دارم بتونم کاری کنم که برادرم خوشحال بشه.پانزدهم مهر عروسی امیر حسینه .ولی متاسفانه میبینم که غمی در عمق وجودم هست که توان هر حرکتی رو از من گرفته همراه خنده ام بغض دارم آه دارم و گاهی هم اشگ.نمیتونید فکرش رو بکنید که جای خالی مریم(زن برادرم)چقدر محسوس وغمناک.همیشه هر برنامه ای که بود مییومد خونه من و با هم میرفتیم دنبال خرید تا کل کارها و تا به آخر که می شد آرایشگاه.بیتا آرایشگر مخصوصش بود که خیلی کارش رو قبول داشت  .هر طرف که میرم بامنه وهمین قدرت هر حرکتی رو از من گرفته.بزای روح پاکش درود میفرستم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط مری جون  | 

به خونتون خوش اومدین

رسیدنتون با شادی و سلامتی

بعد از دو ماه یه نفس راحتی میکشیداااااااااااااااااااا

زمان کوتاه بود وتوان ما کم از کم و کسری در پذیراییتون عذر خواهی میکنم

با ارزوی روزهای شاد شاد شاد برای شما که عزیزترینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط مری جون  | 

 

حالت عجیبی داشتم میل به رفتن نداشتم مردد بودم.ازش پرسیدم مریم من برم؟ گفت بله چرا نری؟ گفتم اگه تو بخوای نمی رم گفت نه برو اون بچه منتظره خوشحالش کن.بوسیدمش دستش و صورتشو سرش و گفتم بازم میگم فکر نکن بلیط گرفتم  میتونم عوض کنم باطل نمیشه. گفت نه .

حس خوبی نداشتم اومدم خونه باز به برادرم زنگ زدم گفتم میخوای نرم؟ گفت این چه حرفیه نه حرفش رو نزن یادت نیست پارسال هم که رفتی مریم مریض بود و حالش خوب نبود. توکل به خدا برو و دعا کن. رفتم و دعا کردم هر لحظه به یادش هر لحظه دعا گوش بودم روزی چند بار زنگ میزدم.وبرادرم میگفت همونطوریه.یه روز که زنگ زدم گفتم گوشی رو بذارین دم گوشش من باهاش حرف بزنم. صداش کردم مریم مریم مریم جان عزیزم صدامو میشنوی؟گفت بله گفتم خوبی؟گفت بله گفتم مریم گفت جان     صدای ذوق زده برادرم رو شنیدم که گفت دو روز بود که جوابمون رو نداده بود  خدا رو شکر  دوباره صداشو شنیدیم.دو روز بعد یاسر زنگ زد ترسیدم گفتم چی شده؟ گفت عمه با مامانم حرف میزنی؟هر چی صداش می کنیم جواب نمیده. آخه مریم خیلی خانم بود و نسبت به من احترام خاصی قائل بود و میدونست که چقدر دوستش دارم.همیشه جوابمو با بله و جان میداد. ولی ایندفعه جوابمو نداد و یاسر عزیزم با بغض خداحا فظی کرد.دلم لرزید خدایا کمکم کن کمکش کن .مریم عزیزم ۵سال دست و پنجه نرم کرده مبارزه کرده با این درد لعنتی.اون امیدوار و آرزومند و نگران  نگران بچه هاش نگران سارا............... مرتب زیر لب می گفت سارا سارا سارا.......... عزیز گلم که گفتی هر چند که تا تو هستی خیالم راحت. اون شب تا صبح نخوابیدم صبح زنگ زدم به برادرم گفتم چطوره؟ گفت خوب نیست. با مرجان و مانی و بیتا در حال بیرون رفتن بودیم دلم ریخت طپش قلب گرفتم. خدایا کمکم کن ارامش بده من اومدم که بچه ام دلش بازشه این بنده خداها خوش بگذرونن. خلاصه رفتیم ولی اونقدر گیج بودم که حتی نمیتونستم هیچی رو درست ببینم و بخونم.بیتا رفت غذا سفارش بده من تنها نشسته بودم  باور کنید بقدری حالم بد شد احساس کردم روح از تنم جدا شد.کمی آب خوردم بچه ها اومدن. مشغول خوردن غذا بودم که تلفن بیتازنگ خورد شراگیم عزیزم بود که گفته بود با نرگس تماس بگیر .بیتا با نرگس بعد نرگس با بیتا بعد گوشی دست من نرگس بعد مریم بعد منصور وای خدای من چه به سرم   اومده.

بعد از سلام و احوالپرسی گفت خواهر کی مییایی گفتم برای چی؟ گفت فقط بگو کی میایی؟ دنیا به سرم خراب شد. منصور چی شده؟مریم؟ گفت آره گفتم کی؟ گفت امروز ظهر (سی و یکم اردیبهشت)تو بگو کی میتونی بیایی؟گفتم نمیدونم .داشتم می مردم خدایا کمکم کن نمیخوام اینارو ناراحت کنم خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم.ولی واقعا شوک شدم وای وای وای مریم عزیز من باورم نمیشه .شاید بگین بعد از ۵سال بیماری مگه میشه ؟باید هر لحظه منتظر مرگش می بودین. ولی نه ما حتی یک لحظه هم به مرگ مریم فکر نکردیم.مریم بسیار بسیار امیدوار بود.روح بلند مریم  صبرومقاومت مریم ایمان مریم و امید به آینده مریم کی میتونه فکر مرگ مریم رو بکنه. مریم امید عروسی بی تا رو داشت و در اخرین صحبتهایی که کردیم گفتم برات چی بیارم؟گفت لباس دارم برام یه شال بیار برای عروسی بی تا میخوام.گریه امانم نداد از رستوران امدیم بیرون.خدایا چی کار کنم؟ از ۵سال پیش که منو دامادش اولین کسانی بودیم که جواب ازمایشش رو دیدیم وفهمیدم همیشه همراهش بودم.چه شبهایی که در بیمارستان برای شیمی درمانی صبح کردیم. خدایا کمکم کن ۵سال همه اش گفتم خدایا کمکم کن قدرتم بده تا وظیفه ام رو به نحو احسن انجام بدم چون من عمه سارا هستم و باید وظیفه سارا رو به خوبی برای مادرش انجام بدم.بله ۵سال صبر و مقاومت خواستم و حالا مثل کوه شدم خیلی محکم.اول تصمیم گرفتم که به تنهایی با اولین پرواز برگردم.بیتا و شراگیم عزیزم در تلاس برای تعویض بلیط. ولی دیدم که این کار من هیچ فایده ای نداره و من برای تشییع نمیرسم پس چه کاریه که این بنده خداهارو ناراحت کنم.البته بعد از تماسهای مکرر همسرم و دخترانم که تاکید میکردن نیایی ها تصمیم گرفتم که بمانم چون چهارم خرداد بلیط داشتم و باید میامدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط مری جون  | 

سلام


بی تای عزیز در حال حرکت هستم .


تا چند لحظه دیگه از خونه میزنم بیرون .

 

حس عجیبی دارم .امان از این آدمیزاد که خودش هم نمیدونه چی میخواذ .


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط مری جون  | 

برکات خدا همیشه با ما هست

ما فقط به چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن نیاز داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط مری جون  | 

میتونین برام از زیباترین  وعمیق ترین و واقعی ترین و ماندگارترین حس تون بگین؟

اصلا چنین تجربه ای داشتید؟


به نظر من در آغوش کشیدن فرزند برای مادر.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط مری جون  | 

ساعت 12 بود که  با مامان و فرزانه برگشتیم خونه و چه حس خوبی دارم  از وجود این همه ادمهای خوب و مهربون . واقعا همه  عاشقانه تمام تلاششون رو کرده بودن که مریم رو سورپرایز کنن. از خواهر مهربونش که از دو روز قبل در تدارک بود تا بتونه لبخندی رو روی چهره ی بی رمق خواهر ببینه. از جاریهای مهربون و وفاداری که 5سال بدون هیچ منت و خستگی . از بچه های برادر شوهر که عاشقانه دور و برش میگردن و قربون صدقش میرن. این همه خوبی و عشق رو کجا میه دید؟ لا اقل تو این دوره زمونه!!!  دیشب تولد مامان سارا بود هر کس به نوعی در تلاش بود برای یک مهمونی شاد که مریم رو امیدوار و خوشحال کنه. یاسر پسر بزرگش براش کیک گرفته بود  سارا از صبح  اومده بود کنار مادر از خرید لوازم خونه برای خونه ی جدید  برای مادر میگفت -از رنگ مبل و فرش - از سرویس اتاق سپهر- از حمام و دستشوئی میگفت که مادر با همون صدای ضعیف میگفت حوله و صابون ابی دارم خونه برو بر دار- سارا میگفت برات اتاق درست کردم تخت گذاشتم با یه عالمه گل که تو دوست داری همه ی کارامو کردم  منتظرم که بیای ...   مادر شوهر که سالهاست بیماری ریه داره و نمیتونه راه بره 4  طبقه رو رفت بالا برای دیدن مریم. مریم انقدر خوشحال شد که نیم خیز بلند شد و دست مادر شوهر رو چندین بار بوسید و زیر لب میگفت دعام کن  حجت و سحر عزیز (پسر برادر شوهر و همسرش) با دو جعبه ی کیک امدند - خشایار عزیز  و دسته گلی زیبا - همگی کادو به دستبه امید لبخندی از مریم امدند. موزیکی گذاشتن و نسترن و یاسر و حجت  قری دادن و مادر شوهر هم به بهانه ی کادو دادن برای خنده ی مریم چرخی زد و مثلا رقصید. من عاشق این همه عشقم -هین همه خوبی - هین همه مهربونی - هین همه انسانیت. خدارو  شکر میکنم برای وجود این همه انسانهای خوب در کنارم.  شمعهای زیبائی که فائزه خریده بود رو روی کیک روشن کردیم  مریم با شاخه  گل رزی شمعهارو به ارومی خاموش کرد . مریم 49سالگی رو پشت سر گذاشت وارد 50 سالگی شد . برایش ارزوی سلامتی میکنیم و امیدوارم جشن 100 سالگیش رو بگیریم. مریم کیک رو با هر برشی که میزد یک ارزو میکرد . کیک به 7 قسمت تبدیل شد. فکر میکنید اون چه ارزوهایی داره....؟!
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:2 قبل از ظهر  توسط مری جون  |